{"type":"rich","version":"1.0","provider_name":"Transistor","provider_url":"https://transistor.fm","author_name":"Khabar Khush  خبر خوش ","title":"انجیل یوحنا فصل یازدهم","html":"<iframe width=\"100%\" height=\"180\" frameborder=\"no\" scrolling=\"no\" seamless src=\"https://share.transistor.fm/e/2b90059f\"></iframe>","width":"100%","height":180,"duration":665,"description":"مرگ ایلعازر1مردی به نام ایلعازر، از اهالی بیت‌عنیا یعنی دهكدهٔ مریم و خواهرش مرتا، مریض بود. 2مریم همان بود كه به پاهای خداوند عطر ریخت و آنها را با گیسوان خود خشک كرد و اكنون برادرش ایلعازر بیمار بود. 3پس خواهرانش برای عیسی پیغام فرستادند كه: «ای خداوند، آن کسی‌که تو او را دوست داری بیمار است.»4وقتی عیسی این را شنید گفت: «این بیماری به مرگ او منجر نخواهد شد بلكه وسیله‌ای برای جلال خداست تا پسر خدا نیز از این راه جلال یابد.» 5عیسی مرتا و خواهر او و ایلعازر را دوست می‌داشت. 6پس وقتی از بیماری ایلعازر باخبر شد دو روز دیگر در جایی‌که بود توقّف كرد 7و سپس به شاگردانش گفت: «بیایید باز با هم به یهودیه برویم.»8شاگردان به او گفتند: «ای استاد، هنوز از آن وقت كه یهودیان می‌خواستند تو را سنگسار كنند، چیزی نگذشته است. آیا باز هم می‌خواهی به آنجا بروی؟»9عیسی پاسخ داد: «آیا یک روز دوازده ساعت نیست؟ کسی‌که در روز راه می‌رود لغزش نمی‌خورد زیرا نور این جهان را می‌بیند. 10امّا اگر کسی در شب راه برود می‌لغزد، زیرا در او هیچ نوری وجود ندارد.» 11عیسی این را گفت و افزود: «دوست ما ایلعازر خوابیده است امّا من می‌روم تا او را بیدار كنم.»12شاگردان گفتند: «ای خداوند، اگر او خواب باشد حتماً خوب خواهد شد.»13عیسی از مرگ او سخن می‌گفت امّا آنها تصوّر كردند مقصود او خواب معمولی است. 14آنگاه عیسی به طور واضح به آنها گفت: «ایلعازر مرده است. 15به‌خاطر شما خوشحالم كه آنجا نبوده‌ام چون حالا می‌توانید ایمان بیاورید. بیایید نزد او برویم.»16توما كه او را دوقلو می‌گفتند به سایر شاگردان گفت: «بیایید ما هم برویم تا با او بمیریم.»عیسی قیامت و حیات است17وقتی عیسی به آنجا رسید، معلوم شد كه چهار روز است او را دفن کرده‌اند. 18بیت‌عنیا كمتر از سه کیلومتر از اورشلیم فاصله داشت 19و بسیاری از یهودیان نزد مرتا و مریم آمده بودند تا به‌خاطر مرگ برادرشان آنها را تسلّی دهند.20مرتا به محض آنكه شنید عیسی در راه است، برای استقبال او بیرون رفت ولی مریم در خانه ماند. 21مرتا به عیسی گفت: «خداوندا، اگر تو اینجا می‌بودی، برادرم نمی‌مُرد. 22با وجود این می‌دانم كه الآن هم هرچه از خدا بخواهی به تو عطا خواهد كرد.»23عیسی گفت: «برادرت باز زنده خواهد شد.»24مرتا گفت: «می‌دانم كه او در روز قیامت زنده خواهد شد.»25عیسی گفت: «من قیامت و...","thumbnail_url":"https://img.transistorcdn.com/nfIC87no6nJ2ZFdcagl3BgtDYvyLXfdICLtoonHq17k/rs:fill:0:0:1/w:400/h:400/q:60/mb:500000/aHR0cHM6Ly9pbWct/dXBsb2FkLXByb2R1/Y3Rpb24udHJhbnNp/c3Rvci5mbS9zaG93/LzI3MTUxLzE2NjQx/NjgzOTgtYXJ0d29y/ay5qcGc.webp","thumbnail_width":300,"thumbnail_height":300}